سرزمین لاهوتآنچه گذشت: پدربزرگ پوریا(احمد) به خونه ی ویزارد رفت که ویزارد بهش یک کتابخونه قدیمی رو نشون داد. بعد پدربزرگ در طبقه ی بالای خانه ی ویزارد سه جنازه پیدا کرد.این قسمت: مقبرهاتاق کاملا خالی بود، با یک پنجره و دیوارهای خونین. کف آن جنازه ی یک زن و دو مرد قرار داشت. دل و روده ی زن پخش زمین شده بود گویی که از وسط ترکیده باشد. گردن یکی از آن دو مرد سر نداشت و دیگری دست و پایش از جا کنده شده بود. خدایا اینجا چه خبره؟ ناگهان نور عجیبی فضای بیرون را پر کرد، بعد از چند ثانیه دستی مرا از پشت کشید. صدای ویزارد را شنیدم که میگفت: «یالا باید از اینجا بریم! سگ های وزارت سحر و جادو اومدن دنبالمون!»بی حرکت به رو به رویم خیره شدم، مغزم فرمان نمی داد. دست ویزارد با سختی مرا به دنبال خود میکشید، اما کجا میرفتیم؟ نمیدانم. سگ های وزارت که بودند؟ نمیدانم. آن جنازه ها چه؟ نمیدانم. پس چه میدانی؟ هیچ! همه چیز برایم بی مفهوم شده. دل و روده ی پخش و پلا شده ی زن مقابل چشمانم ظاهر شد و حال تهوع تمام وجودم را فرا گرفت، چرا حس میکنم زن تا آخرین ثانیه در حال التماس کردن بود؟ زن بیچاره! سرم درد گرفت و بدنم کرخت شد؛ بی حس و حالم. شاید کمی عصبی ام، نه نه خیلی عصبی ام. صدای اطراف محو شده، هیچ نمی شنوم و چشمانم همه چیز را تار می بیند.بین این دنیا و آن دنیا بودم که سیلی فردی مرا به خود آورد، نفس عمیقی کشیدم و به صورت سفید ویزارد خیره شدم. با چشمان دو رنگش مرا برانداز کرد و اخم کنان از من خواست که به خودم بیایم:«گوشت با منه؟! اونا اومدن دنبالمون احمد.» اونا؟ لابد منظورش همون سگ های وزارت بود. آرام آرام به خود آمدم، گوشانم باز شد و چشمانم بینا، اما دوباره تصویر جنازه های داخل خانه به سراغم آمد. اونجا چه
برچسب:
نویسنده: آراد دادخواه
تاريخ: دوشنبه
21 فروردين
1402 ساعت: 17:51